مامان و بابا صبح رفتند روستا دایی اومد خونه با آبجی حرف بزنه ببینه چرا به برادر زنش جواب رد داد من خیلی شاک بودم اومدم تو اتاق نشستم و بیرون نرفتم اینقد نرفتم که دایی گفت پس کو این دختر ناچار شدم برم ببینم چی میگه و منم گفتم حقیقتش انگار هنوز نتونسته از درساش و کتاباش دل بکنه قصد ادامه تحصیل داره
با اعصاب داغون رفتم نشستم سر جلسه امتحان زبان که فاینال داشتم سوالا فوق العاده ساده ولی من هیچی حالیم نبود فک کنم غلط هم داشتم ولی همینکه تمام شد بسه
زن داداشم ساعت 3 اومد دنبالمون رفتیم خونه دختر عمه دعا خدا کند بچه دار بشه واقعا سخته این شرایط و بی بچه بودن و ...خلاصه مطلب اینکه اخر شب ابجی بابا رو صدا زد که تنها باهاش حرف بزنه م نایقند شاکی شدم و فحشش دادم که واقعا دلم به حال خودم میسوزه اینقد به فکرم بعد ون نمیخواد جلو منو مامان با بابا حرف بزنه حقشه برا مدتی کلا باهاش قطع رابطه کنم
تا بفهمه چقد احمق و بیشعوره
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل فراهانی